تبليغاتX
نجوا
به خاطر نمی آوری ...

روزی در شهری پر هیاهو ، هر لحظه اش در کوچه ای بن بست بودی ، که هر آن "بی کسی" جراحتی بر

قلبت گذاشته و رفته ...

گویی روح و تنت روی عافیت را ندیده ...

به خاطر نمی آوری شان ...

حتی وقتی سلامتی ات آنقدر نازک شده که به سختی قدم بر می داری ....

محو هلال ماهی هستی که قرصش را هم به وضوح می بینی ...

با ستاره های فراوان اطرافش ...

هاله ی روشنی از پشت تپه ماهور ها انگار گروهی فرشته باشند ...

که لبخند می زنند و به آرامی قدم بر می دارند تا صبح صادق را پیشکش بیاورند ...

بی کسی و سخت قدم بر می داری ... 

انگار مهیا شده ای برای این منظره ...

و البته قدر عافیت را بیشتر بدانی ... شاید ... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت   توسط نوید | 

دست سردی به دست تب دارت کشیده شده ...
چشم هایت را باز می کنی .. چشم های سرخ خواب آلود مهربانی خیره شده و نیاز به هیچ کلامی نست ... گویی در خواب انتظارش را می کشیدی ...
انگار در میان اجساد بی جان و اردوگاه مردگان قدم می گذاری ... دیگر همه را می شناسی ... دست ها را که بیرون مانده جمع می کنی ... رو انداز ها یی که پس شده باز می گردانی ...

کام می گیری و در آسمان رها می کنی ... به آسمان خیره می شوی ... ماه ماه ماه ...

فکر می کنی ...
بعدی را بیدار نمی کنی ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت   توسط نوید | 
نه آن روز ها را که کنجکاو به دهانم خیره بودی یار می نمودی ...

نه این شب ها که نخوت نگاهت بر سرم سنگینی می کند ...

...

..

.



+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت   توسط نوید | 

شب ها نیازی به التماس آمدن خواب نیست ... 

صبح به آرامی بوسه ی فرشته ای بیدار شدن ...

وقتی همه ای وجود دارند که هنوز خوابند ...

به سرعت برق ، تن پوشی به تن می کشی و تا ته حیاط به زمین سیاه سیاه خیره ای ... تنها صدای 

خرت خرت پاپوشت روی زمین می آید ... به سمت روشنایی می روی که از پشت مه کم سوست و از 

پشت اشک ستاره ای ...

گاهی سر که بر می داری چیزی داشته گلویت را می فشرده ... یادت نمی آید چه بوده ... چه می دیدی 

... کف زمین که مراقبی در چاله های آب نیافتی ...صورت فرشتگان کوچکی را می بینی که چقدر به تو 

نزدیک بودند ... یک به یک ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت   توسط نوید | 

حرامزاده ترین لحظه های زندگی رو تو این شهر تنها گذروندم ...
احساس می کنم دلم تو دریای آزار ها و نا مهربانی ها غرق شده ... تو کینه مرده ...

به فرو ریختگی های چیزی نا شناخته ولی تکراری در قلبم ... به محبت هایی که پخمه گی دیده شده ... به خنده های آلوده ... به بی صداقتی ها ... به پج پج هایی که وقتی می رسم قطع می شه ... و نگاه هایی که وقتی خداحافظی می کنم که برم پشتم رو می خراشه ... به دست هایی که بر شونه ام ننشسته ... ودستهایی که دستم رو از روی شونش پس زده ... انگار که زهراگین باشه ... انگار که لب تیز باشه ... یا نگران باشه دیوانگی مسریه ...


می دوونم از پس استبداد درونم نتونستم به خوبی بربیام ...
می دونم اوضاعم از اسرای اردوگاه های نازی بهتره!!
می دونم دل هایی بوده که بی تکلف تر ، حرف هام رو حتی اگر قبول نکرده ... باور کرده ... و نگاه مهربانی که خشمم رو ..
از تحقیر اونچه که از پشت نگاه های مصلحت اندیش، مثل کودکی بی قرار ، که ساکت نگه داشته شده، خودنمایی می کنه و روح هایی که تا بر قامت باور کسی نایستن نمی تونن رشد خودشون رو باور کنن، در پستو های افکار خودشون سرگردونن ولی نمی تونن هم صدایی ها و هم دلی های کسی رو باور کنن ، در شنیدن ها بی حوصله و در زبان درازی ها بی بند وبار ، به قبول اشتباهاتشون سخت سرن و به قبول اشتباهات دیگران پوزخند زدن، وقتی در راه خودشون رو تنها می بینن از ترس می میرن و در مبارزات چند به یک دلاورن ، از نوازش کودکی دریغ می کنن و از همه توقع درک دارن ، برای هر ندایی از درون پاسخی دارن و سرگشتگانی که در خود به محاکمه خود مشغولن به سخره می گیرن ...

از این بی اخلاقی های سازمان یافته، در زمانه ای که بت های جهل با امواج و سیگنال ها خودشون رو به خونه ها و  قلب و روان آدم ها می رسونن ... به تن همه نا هنجاری ها به ارزان ترین قیمت لباس توجیه دوختن ...

از این دوره کردن بی امان نگاه ها ... از اینکه دیگر به نگاه ها نگاه نمی کنم ...

و از خودم ...
باور کرده ...

وخیلی چیزهای دیگه ...

ولی صادقانه ش اینه ... اینا هیچ کدوم باعث نمی شه دلم با این دنیا و آدماش صاف بشه ...

به امید اینکه این مو هم پاره شه ...
کاش هیچ کدومتون رو نمی دیدم ...
کاش از اول نبودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت   توسط نوید |